زير بارش يكريز باران خيس ميشوم!
در وداع با ديروز
شبهاي دلتنگيام را ورق ميزنم ...
چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
تو که آهسته میخوانی قنوت گريههايت را
ميان ربنای سبز دستانت دعايم کن !
پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦
حتی اگر نباشی میآفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را ...
دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشكن قرق را ماه من !
بيرون بيا امشب ...
جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظهي عزیمت تو ناگزیر میشود
آی!
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
تمام ناتمام ِ من با تو تمام ميشود ...
دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
هوا سردتر از آن است که
اشکهایم یخ نزنند
نگاهم را میدزدم
و پشت دیوار ترک خوردهای
جا میگذارم...***
ببار باران !
بر دل پُر اندوهم، بي امان ببار !
سهشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
سراپا خيس از عشق و از باران !
در پاسخشان چه خواهی گفت
اگر بپرسند
آستينت را کداميک تر کرده ؟
جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
محبت و محنت دو دوست ديرينهاند و با هم قرينهاند
و محنت و بلا امتحان است و بر دل و جان است.
هر كه را گل پسند آيد از خارش چه گزند آيد.
در عشق تو خوشدلي زمن بيزار است.
رو شاد نشين كه بر مرادت كار است.
چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
پروانه سوخت شمــع فـــرو مــرد شب گذشت
قصهي دل ناتمام ماند ...
